تبليغاتX
تـــــــــب خاطــــــــــــره

تـــــــــب خاطــــــــــــره

...دیر زمانیست که در تب می سوزم

در شهر زشت ما

اینجا که فکر کوته و دیواره‌ی بلند
افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما!
من سال‌های سال
در حسرت شنیدن یک نغمه‌ی نشاط،
در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،
یک چشمه، یک درخت،
یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،
در دود و خاک و آجر و آهن دویده‌ام!
ولی ..... اما ........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت1:9توسط قصه گو | |

گلایل را دوست دارم
به خاطر قلبش
که از پس برگ های لطیفش پیداست.

دل آدمی پیدا نیست
و سر انگشتانت را سیاه می کند
چون گردو
اگر بگشایی
و ببینی..

شمس لنگرودی


+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت20:17توسط قصه گو | |

  پر کن پیاله را
کین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها، که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

من، با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ اندیشه های گرم
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که: آب... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پياله را

**************************

پ.ن: برای مدتی خاموش می شوم...

می خواهم برای یک بار هم که شده عمیقا سکوت کنم....تا زمانیکه بتوانم هر چند اندک،از خوشی ها بنویسم

برای مدتی تب خاطره ام را تنها می گذارم در این برهوت بی احساسی

باز می گردم...نمی دانم کی.....زمان کوچ من هم رسیده....می روم اما به گمانم(!) باز می گردم!!!


+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت21:28توسط قصه گو | |

از "یا حسین" تا " با حسین " فرسنگها فاصله است
کوفیان نیز " یا حسین" گفتند ولی " با حسین " نماندند ...


+نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت23:14توسط قصه گو | |

این روزها زیاد آشفته ام!

به گمانم پر پروانه ام می سوزد از این تب سرد زمستانی

خدایا ........آشفته ام!

90.9.5

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت17:59توسط قصه گو |

باران مے بارد
به حرمت کداممان....
نمے دانم!
من همینقدر
مے دانم که باران
صدا
ے پای اجابت است...
و خدا با همه جبروتش دارد ناز می خرد......
پس نیــــــــــــــــــــاز کن....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت14:5توسط قصه گو | |

 

مے پسـندم پاییـز را
که معافـم مے کنـد
از پنـهان کردن ِ
دردے که در صـدایم مے پیچـد ُ
اشکے که در نگاهـم مے چرخـد
آخر همه مـے داننـد
سـرما (!) خورده ام
!! ...

+نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت15:49توسط قصه گو | |

                                      

                                            سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم

مي‌شوم‌ قد يك‌ كف دست‌ خاك

‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد  توي‌ ديوار يك خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه

يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛

يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود،

بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌

بشود، تغيير كند.

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با

بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از

نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور

چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر

همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا

بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

اين‌ وحشتنا ك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك

باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت13:57توسط قصه گو | |